نامه ای از یک دوست ( یادداشتی از آقای مهرنوش رئیسیان )

جناب آقای مهندس گودرزی اینجانب مهرنوش رئیسیان در سال 1374مسئول پروژه راه های جنگلی از منطقه ساری و  جنگلهای قارن سرا  بودم . روزی در حین ایاب و ذهاب ، گذارم به جایگاه حشم داری ( بنه سر ) افتاد .. درآنجا پیرمردی بنام محمد بنافتی که حدودا 85 سال سن داشت زندگی می کرد .  بواسطه معرفی خودم و اینکه پروری هستم سر گپ مان باز شد .


اظهار داشت  پدرم صاحب  چند بلیک  ( گله ) اسب  و چندین بلیک گاو و گوسفند بود .غروب یک روز   پاییزی پدرم به من گفت : « پسرم امشب اینجا مهمان می آید و تو متوجه باش که فرد دیگری را مهمان نگیری » .ازپدرم  پرسیدم چه کسی اینجا خواهد آمد و چند نفرند . خودش هم به درستی آگاه نبود . فقط گفت دوسه تا گوسفند ذبح  کن . به علت صغر سن من متوجه موضوع نشدم تقریبا تنگ غروب بود و من و نامزدم تنها بودیم ( در قدیم رسم بود پسرها زود ازدواج می کردند  ) جوانی بلند قامت با شانه های فراخ و دارای سبیلی انبوه و چشمانی گیرا و با هیبت وارد شد و با درنگی کوتاه  داخل کومه رفت وازمن سوال کرد چند نفر هستید  درجواب گفتم فقط من و نامزدم . امر کرد زنم را از منطقه دور کنم و دیگر برنگردد.  بعد از مدتی 5 مرد  تنومند  و ورزیده دیگر وارد شدند ( این واقعه در منطقه خطیر کوه رخ داده است .) همه افراد مسلح بودند . من زبانم بند آمده بود بعد از مطمئن شدن از اوضاع ، شخصی با کلاه ناصری پشم بزی زیبا که در وسط آن علامت ستاره قرارداشت  در حالیکه  نوار و خشابی به هیکلش بسته بود و بر پایش چکمه چرمی  بود و با یک پنج  تیر وارد شد  . همراه او شش  مرد دیگر وارد شدند ابتدا فکر کردم این افراد حکومتی هستند چون پدرم به من چیزی در این مورد نگفت  . از من خواستند اسب را به درختی نزدیک کومه ببندم اسب سرکشی و احساس بیگانگی می کرد جوانی آمد و اسب را به درخت بست وسرش را توبره زد پدرم هم آمد و سه نفراز دوستان مورد اعتماد همراهش بودند من مشغول آماده کردن چای شدم  . چند نفر از افرادشان  به کشتن و پوست کندن  گوسفند مشغول  شدند . پدرم هم دست به سینه ایستاده بود من دنبال موقعیتی بودم که بپرسم این شخص کیست ؟ در موقعیت مناسب پدرم به من گفت این شخص مشتی پروری است . شب شده بود  ، از صدای پا و رمیدن اسب ها فهمیدم مردان زیادی اطراف کومه  نگهبانی می دهند . یکی از یاران مشتی مرا خواست و گفت زبانت بیرون بیاور من هم از ترس زبانم را بیرون آوردم آن مرد با دست زبانم را بیشتر بیرون کشید و گفت اگر بفهمم فردا صبح یا تا روزی که زنده هستی جایی حرفی بزنی مشتی پروری اینجا بود با همین سیخ کباب زبانت را به سیخ می کشم پدرم که متوجه شد نزدیک آمد و اطمینان داد این راز جایی درز پیدا نکند آن شب هوا بسیار صاف و معتدل بود و آسمان پر ستاره بود . از داخل کومه پدرم خواستند مشتی سوال کرد : " راوی از آمدن مهمانان سوادکوهی چه خبر داد ؟ " پدرم گفت حدودا یک ساعت دیگر می آیند . مشتی تقریبا مضطرب به نظر می رسید . از رف چوبی خانه مان قرانی برداشت و آن را بوسید و مشغول خواندن شد . سکوت کاملی حکفرما بود . دوستان پدرم و چند تن از یاران مشتی سرگرم طبخ گوشت شدند   و دو نفر از آنها ناظر و مراقب بودند مبادا خوراک به زهری آلوده شود.   در همین اثنا دو نفر آمدند که افسار اسبشان در دستشان بود و ظاهرا از سوی یاران مشتی بازرسی بدنی شده بودند . یاران مشتی منطقه را قرق کرده بودند . به فاصله کمی مردی با پوشش نمدی بلند که لباس چوپانان بود به همراه ده نفر دیگر وارد شدند و تفنگ های آنان موقتا تحویل یاران مشدی شد  . مشدی هم تا خروجی کومه بیرون آمد و آن مرد را در آغوش گرفت . پدرم هم جهت احترام خم شد تا دست آن مرد ببوسد که وی مانع شد . من کنارپدرم ایستادم بودم و به آرامی پرسیدم : « بابا این مرد کیست ؟ » . پدرم پاسخ داد  این مرد محمد سلطان یزدانی سواد کوهی است . شام آماده شده بود  . مشدی با پنج نفر از یارانش و محمد سلطان با پنج نفر از یارانش دردرون کومه نشستند . بقیه بیرون کومه سفره پهن کردند . در پرتو نور آتش مشغول خوردن شام شدند . بعد از صرف شام جلسه سری آنها شروع شد . مشدی ابتدا از ظلم وستم رضا شاه ، ارعاب  کشاورزان خردپا توسط مالکین و سربلوک های آنها ، فقر وگرسنگی ، نابرابری و بی عدالتی و زجر مردم سخن گفت . در ادامه از شجاعت ودلاوری مردم پرور ، شکست امیر اعظم در پرور، به کوره انداختن سربازان تیمور لنگ در پرور  سخن ها گفت . سپس گفت که باید پایگاه مبارزاتی برای دفع سلطه ایادی رضاشاه در منطقه پرور و سوادکوه  ایجاد شود و سرکوب ملاکین و تقسیم اموال آنها بصورت مساوی بین فقرا و مساکین و برافراشتن علم خودمختاری  در مازندران و سمنان و استرآباد  با ید سرلوحه مبارزاتمان باشد .  محمد سلطان ضمن تایید سخنان مشدی خواهان  مذاکرات محرمانه و ارتباط و تبادل افکار بیشتر طرفین و کاربرد  مبارزات مسلحانه شد . او با نام بردن از امیر تومان ( امیر موید سوادکوهی ) و ذکر ویژگیهای او از مشتی خواست در صورت مساعد بودن وضع منطقه از  ا میر تومان  هم کمک های مالی و نظامی دریافت دارد که درپاسخ مشتی گفت راضی به این امر نیست چون اگرچه امیر تومان با رضا شاه خصومت دارد اما به دلیل خویشاوندی نزدیک با رضا شاه بعید است وارد معرکه شود و قابل اطمینان نیست و هنوز هم امیر تومان شاه را بر بر ما و دیگران مقدم می داند .

رشته سخن به درازا کشید و درنهایت مشتی طبق قولی که از محمد سلطان گرفته بود تا از او اسلحه تحویل بگیرد،  از او پرسید  اسلحه آماده است . سلطان پاسخ مثبت داد و گفت امشب تحویل داده می شود .مشدی بسیار خوشحال شد و قهقهه زد .

من آن شب ندیدم که مشدی یا محمدسلطان به کشیدن تریاک مبادرت کنند ولی مشدی دو یا سه بار چپق کشید و سیگار روسی روشن کرد .  چند تن از یاران مشدی و یزدانی در تاریکی شب از کومه دور شدند و حدود یک ساعت بعد برگشتند . دیدم کاغذی بیرون آودند یکی از یاران یزدانی شروع به نوشتن کرد ظاهرا پیمان نامه بین طرفین بود که ابتدا مشتی  بعد از آن یزدانی مهر و امضا کردند و دیگران هم همین طور .  بعد از صرف چای همگی از جا  برخاستند مشتی ویزدانی از کومه بیرون رفتند . اسب یزدانی را آوردند . مشتی و یزدانی همدیگر را درآغوش گرفتند . محمد سلطان یزدانی سوادکوهی و یارانش در تاریکی شب در دل جنگل انبوه ناپدید شدند . مشدی برگشت و درکومه استراحت کرد وبه خواب رفت . وقتی صبح دمید دستور داده شد در گوشه ای از کومه  پوششی ایجاد شود تا مشتی حمام بگیرد . صبح متوجه شدم یاران مشتی حدود پنجاه نفرند .

     بعد از صرف صبحانه همگی آماده حرکت شدند . مشتی تعدادی سکه اشرفی که نمی دانم چه تعداد بود به پدرم به عنوان پیشکش داد اما پدرم نپذیرفت . اما مشدی او در آغوش گرفت و پدرم از شوق به گریه افتاد .  مشتی و یارانش همگی سوار شدند و در انبوه جنگل به راه خود ادامه دادند . مشتی در آخرین لحظه روی اسب به پدرم گفت دیری نمیپاید که ظلم و ستم را از این سرزمین ریشه کن می کنم .

با احترام  مهر نوش رئیسیان  17/2/1390